به گزارش مفدابهشتی - در متن این گزارش آمده است:
جمعه که رفتیم مثل دفعه قبل کودکی پرسید: چه آوردهای؟
گفتم: شیر خشک...با نگاه معصومانهای گفت: خاله دفعهی بعدی برایمان دمپایی بیار!
نگاه به دمپایی پارهاش انداختم. به خدا که اگر چشمانم توان فریاد داشت، زمین میشکافت...
توزیع شیر خشک را آغاز کردیم. طبق لیست جلو میرفتیم...کلنی به کلنی...گِل سر تا پایمان را گرفته بود، باران میزد و قطع میشد.
قطرهی باران میرقصید و با ملودی آن، بچهها میرقصیدند... کودکی هم عالمی دارد...

خانم محمدی میگفت؛ کودکان این جا عاشق تخمهاند... هفتهای یک بار برایشان تخمه میآورد و کنارشان مینشیند و باهم تخمه میشکنند... دلخوش به یک مشت تخمهاند، آفتابگردان یا ژاپنی فرقی نمیکند.
کودکی نکردهاند؛ ولی هنوز کودکاند...
کنار هم خوشند...
به رزاقیت خدا امید دارند... و تنها نمی مانند.
دلم برای روز جمعه ۱۴ آبان تنگ خواهد شد.
خدایا برایمان خوب رقم بزن
به قلم: رومینا قاسمی دانشجوی دانشگاه


ارسال نظر